خرید بک لینک

باد میان موهایم لغزید. خوشحال بود. می گفت موهایم چه نازک خیال شده اند این روزها. وقتی او آمد، باد آرام شد. خودش را جایی جمع کرد. از ضرب آهنگ افتاد. او آمد و دستهایش را میان موهایم کشید. باد حسادت کرد! نازکی خیال موهایم ترد تر شد. چشمهایش را بست و در میان گوشهایم نجوا کرد: چه دستهایی دارد او. روبروی سنگ نشست. هوای ساحل را بلعیدیم. اسطوره های دریا نگاهمان می کردند. وقتی او رفت، باد دوباره میان موهایم لغزید . موهایم را پشت سرم جمع کردم تا خیانت نکند.

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 17:16

صفحه بندی