خرید بک لینک
برگشتن خیلی آسان نیست و خیلی هم سخت نیست. شبیه مزه کردن بیسکویت مادر توی چایی است. ذائقه ات دیگر نمی کشد، ولی گاهی هوس می کنی که به خاطرات گذشته برگردی. حالا معین می خواند:من از حرف جدایی ها، مرگ آشنایی ها، من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم...زن همسایه هم مرد. راه رو ها بوی گل می دادند. گل ها را که برداشتند، کبوتر ها هم پریدند و همه چیز عادی شد. اما خاطره ها عمیق که بشوند، عادی سازیشان آنقدر ها آسان نیست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: پنجشنبه 26 مرداد 1402 ساعت: 11:20

ماه ها ی سختی را گذرانده ایم. چشم هایی که دیگر نیستند، موبایل هایی که دیگر صدای آشنایی را پخش نمی کنند. کودکی که دیگر نیست، مداد و خودکاری که دیگر در دست دانش آموزی روی کاغذ نمی چرخد. کیف مدرسه ای که تا ابد کنار کمد جا خوش کرده است.عاشقی که دیگر هیچ گاه دستانش گرما بخش دیگری نیست. آوازی که روی موتور خوانده نمی شود. و فیلم دستور پخت جدیدی که هرگز روی یوتویب بارگذاری نمی شود.آره...«قصه ما قصه شب نیست که باهاشچشاتو رو هم بذاریبری تو خواب یواشیواش»قصه ما را باید نوشت، باید ذره ذره گوش داد و با صدای بلند خواند. و اما خنده؟ هنوز هست. شادی فرشته ای است که روزی عاقبت روی لبهایمان خواهد نشست. + نوشته شده در یکشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۱ ساعت توسط ص.شویکلو  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: يکشنبه 23 بهمن 1401 ساعت: 18:15

دنیا برای من به قبل از موشک زدن به هواپیمای اوکراینی و بعد از آن تقسیم شده است. چیزی مثل قبل از آشنایی با آدم های مهم زندگی ام و بعد ازآن. چیزی شبیه قبل از ارگاسم و بعد از آن. من هنوز با دیدن عکس قربانیان سقوط هواپیمای اوکراینی یا همان چهار نفری که در کوچه ما در این حادثه کشته شدند بغض می کنم. دیگر انگار به جایی متعلق نیستم. این عدم تعلق حتی به آدمهای زندگیم هم بسط داده شده است.دیگر هیچ تعهدی به دنیا ندارم. گویی دنیا تمام قد جلوی من ایستاده و رخ می نمایاند. من جلوی دنیا بدون هیچ احساسی ایستاده ام و با خود می گویم: «باشد، تو اگر از جلوی من کنار نمی روی، پس من خودم جلوی چشم تو آنچه را که دوست دارم انجام می دهم»علی رغم تمام سفرهایی که دورتادور ایران داشته ام، دیگر فهم و درک درستی از وطن ندارم. نمی توانم تعریف درستی از «وطن» را در ذهنم بگنجانم. حسی شبیه گذاشتن سنگی مذاب بر روی قلبم است. چیزی جز حسرت و آه در وطن بیلوژیکی ام ندارم.دیگر باید از کجا دوباره شروع کنیم؟ + نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۰ ساعت توسط ص.شویکلو  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 2:24

افسردگی در عین زندگی مردن است. احساساتی را تجربه می کنی که کمتر کسی تا تجربه افسردگی را نداشته، درک  می کند. مثلا اینکه می گویی گاهی دلت نمی خواهد از تختت پایین بیایی و یا حتی دلت نمی خواهد غذا بخوری، همه با تعجب نگاهت می کنند و می گویند این از تنبلی تو است!  و اضطراب!  اضطراب در افسردگی یک هو به سراغت می آید. قبل از خواب، بعد از خواب، وقتی می خندی، وقتی مریضی، وقتی سالمی.... من اضطراب افسردگی را درست مثل آن کودهای گرد شفافی می دانم که وقتی آب رویشان میریزی بزرگ می شوند و کل گلدان را اشغال می کنند.و گاه دلت میخواهد که نباشی، از بدنت متنفر می شوی. از موهایت، از خال روی دستت، از کجی پاهایت. از همه ارثی که از پدر و مادرت  گرفته ای و....و گاه می خواهی که نباشی. حس می کنی که هیچ دستاوردی نداری. پوچ می شوی . هیچ اندر هیچ.....و من ! افسردگی دارم. من افسرده ام + نوشته شده در دوشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۰ ساعت توسط ص.شویکلو  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 2:24

امروز پس از سالها پشت گوش انداختن، یک دامنه وبسایت برای علایق خودم ثبت کردم. چیزی که سالها دوست داشتم انجام بدهم و کسب و کار مورد علاقه ام را در آن راه بیندازم. این کار بهترین هدیه ای  بود که می توانستم در ماه تولدم به خودم بدهم.چیزی که تا به حال در ایران انجام نشده و به شدت نیازمند یک بستر در وب است. + نوشته شده در دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰ ساعت توسط ص.شویکلو  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 2:24

دل تنگی برای جایی که روزی نوشتن را از آنجا اغاز می کنی، تصادفی نیست، یعنی باید یک سری اتفاق ها بیفتد، تیری به جایی بخورد، پایی به زمینی نرسد و چیزی برای گفتن باشد. من اینجا آمدم، چون باید بنویسم. نه در فیس بوک و نه در شبکه های اجتماعی دیگر، که نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:27

برای علیرضا ظفری برای مردی در راهی اینجا، تهران است و من روبروی محل کارم نشستهام. بگذار از حال درونیم چیزی نگویم. حالم چیزی مثل تنفس در گازهای گوگرد و آچمز شدن است. اگر از کوه بیایم پایین، منظره را از دست خواهم داد و اگر همانجا بمانم، هیچ تضمینی بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:27

از فروشگاه والمارت تورنتو لایو داد. در حال صحبت کردن بودیم. در قسمت میوه ها و سبزیجات داشت دنبال هویج می گشت که یک هو گفت: « اِ اِ چرخ دستیم کو؟». چرخ دستیشش را برداشته بودند. من از خنده غش کرده بودم. او هی می گفت: «بلند نخند روی اسپیکری... روی اسپیکری. نخند. نخند دختر» . اما من روی زمین ولو شده بودم. خیلی صحنه خنده داری شده بود... هنوز هم که یادش می افتم، خنده ام می گیرد...

روز اول

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:27

تمام مطالب اين وبلاگ حاصل فكرها و نوشته هاي نويسنده است.در غیر اینصورت منابع نوشته ها ذکر خواهند شد.

- - - - - - - - - - - - -

نقل قول مطالب ردِ فکر با ذکر منبع و درج لینک بلامانع است.

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:27

بخشی از کوه دماوند وقفی شد / سند یک برش از کوه دماوند بهنام سازمان اوقاف ثبت شد / این برش، یک یازدهم کل کوه است / این بخش از دامنه آغاز می شود و تا قله ادامه دارد....

این تصمیم را نمی دانم کجای دلم بگذارم. دماوند یک نماد است. نماد ملی ایرانی، مگر می شود وقفش کرد؟ این چه سیستم فشل و نابودگری است....


برچسبها: وقف دماوند, نماد ملی وقف

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:27

آنچه که می توانl در این روز ها به آن بپردازم، سطح دغدغه ها است. داستان حذف قومیت ها و جنسیت ها از روی جلد کتاب های آموزشی، این روز ها حسابی داغ است. حذف دانش آموزان دختر، حذف قوم ترک. حذف برخی داستان ها و جایگزین کردنشان با اسطوره های جدید. با تماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:27

مدتی است در اینستاگرام هستم. از سفر ها و مطالب در خور توجه عکس می گذارم. اکثر دوستانم در این شبکه اجتماعی فعالیت دارند چه دوستان ایرانی و چه غیر ایرانی. هر چند نوشتن در وبلاگ و فیسبوک را ترجیح می دهم. بیشتر می خواستم فضای آن را بفهمم و مقایسه ای انجاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:27

روز ها می گذرند و واژه ها هنوز تمام نشده اند. واژه ها محکم اند. آنها گاهی قاضی می شوند و حکم می دهند. کلمات در چیستی من و تو فرو می روند و غرق می شوند.

روز ها می گذرند و کلمه زندگی، دردآورتر. فهمیده ام زندگی هیچ قطعیتی ندار. بروی ، می رود و آنگاه که بایستی، می ایستد.

و من در رکاب زندگی ام. فهمیده ام همیشه خواستن جلادهنده واژه زندگی نیست.

گاه نخواستن آب آسیاب است برای گندم آرد کردن. برای جاری شدن و چرخاندن سنگ آسیاب.

و من اینگونه این روز ها را سپری می کنم...

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:27

ان شب که زلزله آمد، حالم مثل زلزله بود. داشتم میان آوارهای زلزله هشت سال پیش دنبال خاطره هایم می گشتم. اینکه لبخندش دقیقا چطور بود، یا نگاه های عاشقانه مان. اول او نگاه میکرد یا اینکه من. یا اینکه وقتی دستهایم را برای اولین بار گرفت، درونم دقیقا چه اتفاقی رخ داد. یا وقتی اولین بوسه مان را میان برگهای پاییزی تقسیم کردیم، دقیقا هوا چقدر سرد بود، چقدر باران آمده بود، گرسنه بودیم؟ حال آن خیابان و ادمهایش چطور بود؟شاهدان ماجرا درختها بودند و باران و سنگفرش ها و شاید نگاه ادمهای غریبه. دیگر سرزمین مقدسمان اورشلیم یا مکه نبود. و غزل ها همگی عاشقانه بودند.آن روز که زلزله آمد، داشتم برای سالگردش فاتحه می خواندم از صبح. یک حس خلاءِ دور . یکجور سنگینی سرب مانند درون قلب شاید. انگار یک تکه از وجودم را جایی جا گذاشته باشم، یک تکه گم شده. هنوز آن حس پر ابهام با من است. دیگر خام نیست. یک زخم است که هر سال باید در این روزها تیمارش کنم و بگذارم تا هوا بخورد و التیام یابد تا سال های بعد.آن شب، از سنگینی فراق اجباری، مثل هر سال برای سبک شدن و تیمار رنجهایم به موسیقی پناه برده بودم و اشک هایم. موسیقی برای من همیشه معجزه کرده است...چیزی نگفتی و گفتی نگویم ورفتی که قصه پر ابهام تر شودانقدر گریه نکردی میان بغضتا چشم اشک سر انجام تر شودامشب کنار غزل های من بخوابشاید جهان تو ارامتر شود...و بعد جهان کوچک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 8:19

یک، دو، سه، دروغ اولین دروغم را وقتی دوم دبستان بودم گفتم. برای اینکه در رخ زندگی پیش همکلاسیم کم نیاورم گفتم ما توی خانه یک طوطی سخنگوی سبز داریم که قفسش از روی زمین تا سقف است و این اغاز ماجرا بود.اخرین دروغم را ولی چند روز پیش گفتم. انهم به خودم! اینبار اما نه طوطی درمیان بود و نه قفسی. سهم من از دنیای خیالی! مثل لالا لند. سهم دلواپسیهایی که هیچ کجا نوشته نمی شوند...دوست داشتن های کوچکم سقط می شوند قبل از تولد.... + نوشته شده در دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶ساعت &nbsp توسط ص.شویکلو | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید حیدریان تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 14:01

صفحه بندی